در حال حاضر بیش از 2000 فایل در سایت گنجینه دانش موجود است که 95% آنها بصورت رایگان دانلود می شوند

موضوعات اصلی

تدریس آنلاین

مشاوره کنکور

11 داستان از زندگی امام حسن مجتبی (ع)

امام حسن مجتبی ع

به مناسبت میلاد با سعادت امام حسن مجتبی علیه السّلام سایت گنجینه دانش 11 داستان زیبا از ابعاد مختلف زندگی کریم اهل بیت علیه السّلام تهیه و تقدیم کاربران خود می کند ؛ باشد تا نویسنده و خواننده مورد لطف و عنایت آن امام همام در دنیا و آخرت قرار گیرند.

1- نام گذاری امام حسن علیه السلام
هنگامي كه امام حسن (ع) چشم به جهان گشود ، فاطمه (س) به علي (ع) گفت : نام اين نوزاد را معين كن. علي (ع) فرمود: من در نامگذاري او، از پروردگارم پيشي نمي گيرم ، خداوند به جبرئيل وحي كرد: پسري براي محمد (ص) متولد شده نزد او برو و به او تبريك بگو، سپس بگو: نسبت علي (ع) به تو مانند نسبت هارون به موسي (ع) است ، نام اين نوزاد را همان نام بگذاريد كه نام پسر هارون (برادر موسي) است . جبرئيل به حضور پيامبر آمد و تبريك گفت ، و سپس عرض كرد: خداوند امر كرد كه اين نوزاد را همنام پسر هارون برادر موسي ، كنيد. پيامبر (ص) فرمود: او چه نام داشت ؟ جبرئيل گفت : نام او شبر بود. پيامبر (ص) فرمود: زبان من عربي است . جبرئيل گفت: او را حسن ، نامگذاري كن ، پيامبر (ص) نام آن نوزاد را حسن خواند.
(داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم عليهم السلام - محمد محمدي اشتهاردي)


2- وسعت علم در كودكي
حذيفة بن يمان نقل مي‌كند كه روزي بر بلنداي كوهي، درمجاورت پيامبر بوديم و امام حسن عليه‌السلام كه كودكي خردسال بود، با وقار و طمأنينه در حال راه رفتن بود. پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمودند: «همانا جبرئيل او را همراهي مي‌كند و ميكائيل از او محافظت مي‌نمايد و او فرزند من و انسان پاكي از نفس من و عضوي از اعضاء من و فرزند دختر و نور چشم من است. پدرم فداي او باد.»
پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ايستاد و ما هم ايستاديم، ايشان به امام حسن عليه‌السلام فرمود:
«أَنْتَ تُفّاحَتي وَ أَنْتَ حَبيبي وَ مُهْجَةُ قَلْبي؛ تو ثمره من و محبوب من و روح و روان مني.»
در اين هنگام يك مرد اعرابي به سوي ما مي‌آمد، حضرت صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود: مردي به سوي شما مي‌آيد كه با كلامي تند با شما سخن مي‌گويد و شما از او بيمناك مي‌شويد. او سؤالهايي خواهد پرسيد و در كلامش درشتي و تندي است.
اعرابي نزديك شد و بدون اينكه سلام كند گفت: كدام يك از شما محمّد است؟ گفتيم: چه مي‌خواهي؟ پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به او فرمودند: «مَهْلاً؛ آهسته [اي اعرابي].» او كه از اين برخورد، پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را شناخت گفت: « اي محمّد! درگذشته كينه تو را به دل داشتم ولي تو را نديده بودم و الآن بغضم نسبت به تو بيشتر شد.»
پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله تبسّم كردند، ماخواستيم به اعرابي حمله كنيم كه آن حضرت با اشاره ما را منع فرمودند. اعرابي گفت: تو گمان مي‌كني پيامبري؟ نشانه و دليل نبوّت تو چيست؟ رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمودند: «اگر دوست داشته باشي عضوي از اعضاء من به تو خبر دهد تا برهانم كامل‌تر شود.»
اعرابي پرسيد: مگر عضو مي‌تواند سخن بگويد؟ پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود: «آري، اي حسن! برخيز.» آن مرد امام حسن عليه‌السلام را به خاطر كودكيش، كوچك شمرد و گفت: پيامبر فرزند كوچكي را مي‌آورد و بلند مي‌كند تا با من تكلّم كند. پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمودند: «تو او را به آنچه اراده كرده‌اي دانا خواهي يافت.» امام حسن عليه‌السلام شروع به تكلّم كرد و فرمود: آرام باش اي اعرابي! تو از انسان كند ذهن و فرزند شخص كند ذهن سؤال نكردي، بلكه از يك فقيه و دانشمند سؤال كرده‌اي ؛ ولي تو جاهل و ناداني.
پس اگر تو ناداني، همانا شفاي جهل تو نزد من است؛ زماني كه سؤال كننده‌اي سؤال كند. درياي علمي نزد من است كه آن را با هيچ ظرفي نمي‌توان تقسيم كرد و اين ارثي است كه پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله از خود به جاي گذاشته است.»
سپس فرمودند: « هر آينه زبانت را باز كردي و از حدّ خود فراتر رفتي و خود را فريفتي، ولي از اينجا نمي‌روي مگر اينكه ايمان مي‌آوري، اگر خدا بخواهد.»
بعد از آن، امام عليه‌السلام جزء به جزء وقايعي را كه براي او اتفاق افتاده بود، بيان كرد و فرمود: «شما درميان قومتان اجتماع كرديد وگمان كرديد كه پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرزندي ندارد و عرب هم از او بيزار است، لذا خون خواهي ندارد و تو خواستي او را بكشي و نيزه‌ات را برداشتي، ولي راه بر تو سخت شد، در عين حال از تصميم خود منصرف نشدي و در حال ترس و واهمه به سوي ما آمدي. من به تو از سفرت خبر مي‌دهم كه در شبي صاف و بدون ابر خارج شدي، ناگهان باد شديدي وزيدن گرفت و تاريكي شب بيشتر شد و باران شروع به باريدن كرد و تو با دلتنگي تمام باقي ماندي و ستاره‌اي در آسمان نمي‌ديدي تا بواسطه آن راه را پيدا كني... .»
مرد عرب با تعجّب گفت: « اي كودك! اين خبرها را از كجا گفتي؟ تو از تاريكي و سياهي قلب من پرده برداشتي، گويا تو مرا نظاره كرده بودي و از حالات من چيزي بر تو مخفي نيست؛ چنان كه گويي اين علم غيب است.»
سپس آن مرد به دست امام حسن عليه‌السلام مسلمان شد و رسول گرامي اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مقداري قرآن به او آموخت و او از پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله اجازه گرفت و به سوي قوم و قبيله خود بازگشت و عده‌اي را به دين اسلام وارد كرد.
بعد از آن، هر موقع كه امام حسن عليه‌السلام را مي‌ديدند، خطاب به ايشان مي‌گفتند: «همانا به امام حسن عليه‌السلام نعمتي عطا شده كه به أحدي داده نشده است. » (بحارالانوار، ج43، ص333 – 335)


3- آزاد کردن بنده
ابن كثير از علماى اهل سنت روايت كرده كه امام حسن (ع) غلام سياهى را ديد كه گرده نانى پيش خود نهاده و خودش لقمه‌اى از آن مى‌خورد و لقمه ديگرى را به سگى كه آنجا بود مى‌دهد. امام (ع) كه آن منظره را ديد بدو فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟ پاسخ داد: من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!
امام (ع) بدو فرمود: از جاى خود برنخيز تا من بيايم! سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى كه در آن زندگى مى‌كرد از وى خريدارى كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد! (البدایة والنهایة، چاپ مصر، ج 8، ص 38)


4- بهترین لباس برای نماز
گویند هنگامی كه امام حسن مجتبی علیه السّلام برای نماز آماده می شد، بهترین لباسهای خود را می پوشید. از آن حضرت پرسیدند: چرا بهترین لباسهای خود را می پوشید؟ امام علیه السّلام در پاسخ فرمود: همانا خداوند زیباست و زیبایی را دوست می دارد، پس من نیز لباس زیبا برای راز و نیاز با پروردگارم می پوشم و هم او (خداوند) فرمود: «به هنگام رفتن در مسجد خود را به زینت دربرگیرید.» بر همین اصل ، طبق روایات مستحب است كه انسان ، برای نماز نیكوترین جامه خود را بپوشد، خود رامعطّر كند و با رعایت نظافت و در كمال طهارت به نماز و راز و نیاز با خدای بزرگ بپردازد. (موسوعة کلمات الامام الحسن(ع)، ص 296)


5- جود و بخشش کريم اهل بيت (عليه السلام)
شخصي خدمت امام مجتبي(عليه السلام) رسيد و عرض کرد: اي فرزند امير مؤمنان! تو را به خدايي که به شما نعمت فراوان داده، به فرياد من برس که دشمني ستمکار دارم که نه حرمت پيران را پاس مي دارد و نه به خردي صغيران ترحم مي کند. حضرت که تکيه داده بودند، با شنيدن اين سخن، برخاستند و نشستند و فرمودند:
«کيست اين دشمن تا داد تو را از او بگيرم؟» عرض کرد: دشمن من، فقر و پريشان حالي است.
حضرت اندکي سر به زير افکندند و سپس سر برداشتند و به خدمتکار خود فرمودند: «آنچه مال نزد تو موجود است، بياور»
او نيز پنج هزار درهم آورد و به آن مرد داد و امام در پايان فرمود: «تو را به خدا سوگند مي دهم که هرگاه بار ديگر اين دشمن به تو حمله ور گرديد و ستم ورزيد، او را نزد من بياور تا او را از تو دور گردانم» (بحارالانوار، ج43، ص 350)


6- حِلم امام
در باب حلم آن حضرت نقل شده كه روزى آن حضرت سوار بود كه مردى از اهل شام آن حضرت را ملاقات كرد و بي توانى آن حضرت را لعن و ناسزاى بسيار گفت و آن حضرت هيچ نفرمود تا مرد شامى از دشنام دادن فارغ شد، آنگاه آن جناب رو كرد به آن مرد و بر او سلام كرد و خنده نمود و فرمود: اى شيخ ! گمان مى كنم كه غريب مى باشى و گويا بر تو امرى چند مشتبه شده باشد ؟ پس اگر از ما طلب رضایت کنی از تو راضى و خشنود مى شويم و اگر چيزى درخواست كنى عطا مى كنيم و اگر از ما طلب ارشاد و هدايت كنى ترا ارشاد مى كنيم و اگر بردبارى بطلبى عطا مى كنيم واگر گرسنه باشى ترا سير مى كنيم و اگر برهنه باشى تو را مى پوشانيم و اگر محتاج باشى بى نيازت مى كنيم و اگر رانده شده اى تو را پناه مى دهيم و اگر حاجتى دارى حاجتت را برمى آوريم و اگر بار خود را به خانه ما فرود مى آورى و ميهمان ما باشى تا وقت رفتن براى تو بهتر خواهد بود؛ زيرا كه ما خانه گشاده داريم و جاه و مال فراوان است .
چون مرد شامى اين سخنان را از آن حضرت شنيد گريست و مى گفت : كه شهادت مى دهم كه توئى خليفة اللّه در روى زمين ، و خدا بهتر مى داند كه رسالت و خلافت را در كجا قرار دهد و پيش از آنكه تو را ملاقات كنم تو و پدرت نزد من دشمن ترين خلق بوديد ، و اکنون محبوبترين خلق خدائيد نزد من ، پس بار خود را به خانه آن حضرت فرود آورد و تا در مدينه بود مهمان آن جناب بود و از محبّان و معتقدان خاندان نبوّت و اهل بيت رسالت گرديد. (منتهی الآمال – شیخ عباس قمی – ج1)


7- عبادت سيّد نجيبان در پيشگاه الهي
هر گاه وضو می‌گرفت تا نماز بخواند، بندبند تنش می‌لرزید و رنگ از رخسارش می‌پرید. به او می‌گفتند:« این چه حالی است؟»
و او می‌فرمود: «هر کس می خواهد در برابر خدای صاحب عرش بایستد، سزاوار است چنین حالی داشته باشد.»
هر گاه مرگ یا قبر یا برانگیخته شدن مردم در قیامت یا عبور از صراط را یاد می‌کرد به شدت می‌گریست و هر گاه به یاد دوزخ و عرضه شدن اعمال در پیشگاه حضرت حق می افتاد، همچون مارگزیده‌ها می لرزید.
در همه حال خدا را یاد می‌کرد.
با وجود اینکه مرکب سواری نیز در اختیار داشت، بیست و پنج بار پیاده و گاه با پای برهنه حج به جا آورد. گاه بر اثر پیاده روی در هوای گرم و زمین های تفتیده حجاز، پای مبارکش تاول می‌زد.
سه بار همة دارایی خود را با خدا تقسیم کرد؛ یعنی نیمی از آن را برای خود برداشت و نیمی را در راه خدا بخشید.
هر روز، بین الطلوعین (پس از نماز صبح تا طلوع آفتاب) را به توجه و عبادت حق می‌گذارند.
(مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص14) (بحارالانوار، ج43، ص339) (منتهی الآمال – شیخ عباس قمی – ج1)


8- امام حسن (ع) در جنگ
امام حسن مجتبی (علیه السلام) در زمان رسول خدا کرد که خردسال بودند و شرکت در جنگی نداشتند پس از رسول خدا (صلی الله علیه و اله و سلم) و در زمان خلفای غاصب در هیچ جنگی همانند پدرشان علی مرتضی علیه السلام شرکت نکردند ولی در زمان علی علیه السلام درهرسه جنگ جمل ، صفین ، نهروان شرکت داشتند.
در جریان جنگ جمل در تاریخ مطلبی داریم که بیانگر شجاعت حضرت است. و آن عبارت از این است که چون سپاهیان بصره اطراف شتر عایشه را گرفته و مقاومت سرسختانه ای در مقابل امام علی علیه السلام ویارانش میکردند ،وشتر برای آنان به منزله پرچم جنگ بود که تا وقتی سرپاست به جنگ ادامه می دادند. علی (علیه السلام) محمد بن حنفیه را در جنگ جمل خواست وبه او دستور داد حمله کرده وشتر را ازپای در آورده تا بلکه اهل بصره دست از جنگ بکشند. محمدبن حنفیه حمله سختی کرد لیکن در برابر مقاومت جنگجویان بصری کاری از پیش نبرد و باز گشت . در این هنگام امام حسن علیه السلام حمله کرد وخود را به قلب لشگر و محل عایشه رسانده و شتر را از پای درآورد و برگشت . در حالی كه نیزه اش خون آلود بود. محمّد حنفیّه وقتی كه دلاوری امام حسن (علیه السلام) را دریافت ، صورتش (از شرمندگی) سرخ شد. (بحار الأنوار ، ج‏43، ص345)


9- رافت و تواضع امام حسن علیه السلام
امام حسن علیه السلام از کنار گروهی از فقرا می‌گذشت که مشغول خوردن مقداری نان خشک بر روی زمین بودند. آنها از امام دعوت کردند همراه‌شان غذا بخورد. امام از اسب پایین آمد و گفت:« خداوند متکبران را دوست ندارد.» و با آنان به خوردن غذا مشغول شد. آنگاه آنان را به منزل خویش دعوت نمود و غذای تازه و لباس‌های نیکویی به آنها داد. (تاريخ چهارده معصوم، ص 413 و 414)
روزی امام حسن علیه السلام به سگی نان می‌داد و خود نیز می‌خورد. اصحاب به امام گفتند:« نمی‌خواهید سگ را دور کنیم؟»
فرمود:« نه! زیرا من از خداوند خجالت می کشم که غذا بخورم و به موجود گرسنه ای که نگاهم می‌کند، ندهم»
(تاريخ چهارده معصوم، ص 414)


10- مسلمان شدن یهودی
امام بسيار با گذشت و بزرگوار بود و از ستم ديگران چشم پوشي مي کرد. بارها پيش مي آمد که واکنش حضرت به رفتار ناشايست ديگران، سبب تغيير رويه فرد خطاکار مي شد.
در همسايگي ايشان، خانواده اي يهودي مي زيستند ديوار خانه يهودي، شکاف برداشته و نجاست از منزل او به خانه امام نفوذ کرده بود. مردي يهودي از اين ماجرا باخبر شد. روزي زن يهودي براي درخواست نيازي به خانه آن حضرت رفت و ديد که شکاف ديوار سبب شده است که ديوار خانه امام نجس شود. بي درنگ، نزد شوهرش رفت و او را آگاه ساخت. مرد يهودي نزد حضرت آمد و از سهل انگاري خود پوزش خواست و از اينکه امام، در اين مدت سکوت کرده و چيزي نگفته بود، شرمنده شد. امام براي اينکه او بيش تر شرمنده نشود. فرمود: «از جدم رسول خدا (صلي الله عليه و آله) شنيدم که گفت به همسايه مهرباني کنيد».
يهودي با ديدن گذشت و برخورد پسنديده ايشان به خانه اش برگشت و دست زن و بچه اش را گرفت و نزد امام آمد و از ايشان خواست تا آنان را به دين اسلام در آورد. (تحفه الواعظين، ج2، ص 106)


11- دوست شوخ طبع
امام حسن علیه السلام دوستی شوخ طبع داشت . روزی به خدمت او رسید. امام علیه السلام فرمود: شب را چگونه صبح كردی ؟ او در جواب گفت : یابن رسول اللّه ! صبح كردم بخلاف آنچه خودم دوست دارم و آنچه خدا دوست مى‏دارد، و آنچه شيطان دوست مى‏دارد. امام علیه السلام خندید و فرمود چگونه ؟ عرض كرد: خدا مى خواهد همواره از او اطاعت کنم و هرگز گناه نکنم، ولى افسوس؛
خودم هم از مرگ بیزارم و نمى خواهم بمیرم، ولى چه کنم که روزى به سراغم خواهد آمد؛
شیطان هم مى خواهد همیشه گناه کنم، اما گاه گاهى عبادتى هم مى کنم.
پس مردى براى حضرت به پاخاست و عرض كرد: اى پسر پيغمبر خدا! چرا ما از مرگ بيزاريم و آن را دوست نمى‏داريم؟ گويد: امام حسن عليه السّلام فرمود: بخاطر اينكه شما سراى آخرت خويش را ويران ساخته‏ايد، و دنياى فانى خود را آباد، و مايل نيستيد از آبادى به ويرانى جابجا شويد. (معاني الأخبار، ص389)


فايل ها:
Name تاريخ اندازه فايل Hits    
دانلود pdf مقاله «11 داستان از زندگی امام حسن مجتبی (ع)» 1394-04-08 232.09 KB 513
دانلود word مقاله «11 داستان از زندگی امام حسن مجتبی (ع)» 1394-04-08 2.91 MB 421

 

منبع : گنجینه دانش

 

1- نام گذاری امام حسن علیه السلام
هنگامي كه امام حسن (ع) چشم به جهان گشود ، فاطمه (س) به علي (ع) گفت : نام اين نوزاد را معين كن. علي (ع) فرمود: من در نامگذاري او، از پروردگارم پيشي نمي گيرم ، خداوند به جبرئيل وحي كرد: پسري براي محمد (ص) متولد شده نزد او برو و به او تبريك بگو، سپس بگو: نسبت علي (ع) به تو مانند نسبت هارون به موسي (ع) است ، نام اين نوزاد را همان نام بگذاريد كه نام پسر هارون (برادر موسي) است . جبرئيل به حضور پيامبر آمد و تبريك گفت ، و سپس عرض كرد: خداوند امر كرد كه اين نوزاد را همنام پسر هارون برادر موسي ، كنيد. پيامبر (ص) فرمود: او چه نام داشت ؟ جبرئيل گفت : نام او شبر بود. پيامبر (ص) فرمود: زبان من عربي است . جبرئيل گفت: او را حسن ، نامگذاري كن ، پيامبر (ص) نام آن نوزاد را حسن خواند.
(داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم عليهم السلام - محمد محمدي اشتهاردي)
2- وسعت علم در كودكي
حذيفة بن يمان نقل مي‌كند كه روزي بر بلنداي كوهي، درمجاورت پيامبر بوديم و امام حسن عليه‌السلام كه كودكي خردسال بود، با وقار و طمأنينه در حال راه رفتن بود. پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمودند: «همانا جبرئيل او را همراهي مي‌كند و ميكائيل از او محافظت مي‌نمايد و او فرزند من و انسان پاكي از نفس من و عضوي از اعضاء من و فرزند دختر و نور چشم من است. پدرم فداي او باد.»
پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ايستاد و ما هم ايستاديم، ايشان به امام حسن عليه‌السلام فرمود:
«أَنْتَ تُفّاحَتي وَ أَنْتَ حَبيبي وَ مُهْجَةُ قَلْبي؛ تو ثمره من و محبوب من و روح و روان مني.»
در اين هنگام يك مرد اعرابي به سوي ما مي‌آمد، حضرت صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود: مردي به سوي شما مي‌آيد كه با كلامي تند با شما سخن مي‌گويد و شما از او بيمناك مي‌شويد. او سؤالهايي خواهد پرسيد و در كلامش درشتي و تندي است.
اعرابي نزديك شد و بدون اينكه سلام كند گفت: كدام يك از شما محمّد است؟ گفتيم: چه مي‌خواهي؟ پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به او فرمودند: «مَهْلاً؛ آهسته [اي اعرابي].» او كه از اين برخورد، پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را شناخت گفت: « اي محمّد! درگذشته كينه تو را به دل داشتم ولي تو را نديده بودم و الآن بغضم نسبت به تو بيشتر شد.»
پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله تبسّم كردند، ماخواستيم به اعرابي حمله كنيم كه آن حضرت با اشاره ما را منع فرمودند. اعرابي گفت: تو گمان مي‌كني پيامبري؟ نشانه و دليل نبوّت تو چيست؟ رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمودند: «اگر دوست داشته باشي عضوي از اعضاء من به تو خبر دهد تا برهانم كامل‌تر شود.»
اعرابي پرسيد: مگر عضو مي‌تواند سخن بگويد؟ پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود: «آري، اي حسن! برخيز.» آن مرد امام حسن عليه‌السلام را به خاطر كودكيش، كوچك شمرد و گفت: پيامبر فرزند كوچكي را مي‌آورد و بلند مي‌كند تا با من تكلّم كند. پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمودند: «تو او را به آنچه اراده كرده‌اي دانا خواهي يافت.» امام حسن عليه‌السلام شروع به تكلّم كرد و فرمود: آرام باش اي اعرابي! تو از انسان كند ذهن و فرزند شخص كند ذهن سؤال نكردي، بلكه از يك فقيه و دانشمند سؤال كرده‌اي ؛ ولي تو جاهل و ناداني.
پس اگر تو ناداني، همانا شفاي جهل تو نزد من است؛ زماني كه سؤال كننده‌اي سؤال كند. درياي علمي نزد من است كه آن را با هيچ ظرفي نمي‌توان تقسيم كرد و اين ارثي است كه پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله از خود به جاي گذاشته است.»
سپس فرمودند: « هر آينه زبانت را باز كردي و از حدّ خود فراتر رفتي و خود را فريفتي، ولي از اينجا نمي‌روي مگر اينكه ايمان مي‌آوري، اگر خدا بخواهد.»
بعد از آن، امام عليه‌السلام جزء به جزء وقايعي را كه براي او اتفاق افتاده بود، بيان كرد و فرمود: «شما درميان قومتان اجتماع كرديد وگمان كرديد كه پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرزندي ندارد و عرب هم از او بيزار است، لذا خون خواهي ندارد و تو خواستي او را بكشي و نيزه‌ات را برداشتي، ولي راه بر تو سخت شد، در عين حال از تصميم خود منصرف نشدي و در حال ترس و واهمه به سوي ما آمدي. من به تو از سفرت خبر مي‌دهم كه در شبي صاف و بدون ابر خارج شدي، ناگهان باد شديدي وزيدن گرفت و تاريكي شب بيشتر شد و باران شروع به باريدن كرد و تو با دلتنگي تمام باقي ماندي و ستاره‌اي در آسمان نمي‌ديدي تا بواسطه آن راه را پيدا كني... .»
مرد عرب با تعجّب گفت: « اي كودك! اين خبرها را از كجا گفتي؟ تو از تاريكي و سياهي قلب من پرده برداشتي، گويا تو مرا نظاره كرده بودي و از حالات من چيزي بر تو مخفي نيست؛ چنان كه گويي اين علم غيب است.»
سپس آن مرد به دست امام حسن عليه‌السلام مسلمان شد و رسول گرامي اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مقداري قرآن به او آموخت و او از پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله اجازه گرفت و به سوي قوم و قبيله خود بازگشت و عده‌اي را به دين اسلام وارد كرد.
بعد از آن، هر موقع كه امام حسن عليه‌السلام را مي‌ديدند، خطاب به ايشان مي‌گفتند: «همانا به امام حسن عليه‌السلام نعمتي عطا شده كه به أحدي داده نشده است. » (بحارالانوار، ج43، ص333 – 335)
3- آزاد کردن بنده
ابن كثير از علماى اهل سنت روايت كرده كه امام حسن (ع) غلام سياهى را ديد كه گرده نانى پيش خود نهاده و خودش لقمه‌اى از آن مى‌خورد و لقمه ديگرى را به سگى كه آنجا بود مى‌دهد. امام (ع) كه آن منظره را ديد بدو فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟ پاسخ داد: من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!
امام (ع) بدو فرمود: از جاى خود برنخيز تا من بيايم! سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى كه در آن زندگى مى‌كرد از وى خريدارى كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد! (البدایة والنهایة، چاپ مصر، ج 8، ص 38)
4- بهترین لباس برای نماز
گویند هنگامی كه امام حسن مجتبی علیه السّلام برای نماز آماده می شد، بهترین لباسهای خود را می پوشید. از آن حضرت پرسیدند: چرا بهترین لباسهای خود را می پوشید؟ امام علیه السّلام در پاسخ فرمود: همانا خداوند زیباست و زیبایی را دوست می دارد، پس من نیز لباس زیبا برای راز و نیاز با پروردگارم می پوشم و هم او (خداوند) فرمود: «به هنگام رفتن در مسجد خود را به زینت دربرگیرید.» بر همین اصل ، طبق روایات مستحب است كه انسان ، برای نماز نیكوترین جامه خود را بپوشد، خود رامعطّر كند و با رعایت نظافت و در كمال طهارت به نماز و راز و نیاز با خدای بزرگ بپردازد. (موسوعة کلمات الامام الحسن(ع)، ص 296)
5- جود و بخشش کريم اهل بيت (عليه السلام)
شخصي خدمت امام مجتبي(عليه السلام) رسيد و عرض کرد: اي فرزند امير مؤمنان! تو را به خدايي که به شما نعمت فراوان داده، به فرياد من برس که دشمني ستمکار دارم که نه حرمت پيران را پاس مي دارد و نه به خردي صغيران ترحم مي کند. حضرت که تکيه داده بودند، با شنيدن اين سخن، برخاستند و نشستند و فرمودند:
«کيست اين دشمن تا داد تو را از او بگيرم؟» عرض کرد: دشمن من، فقر و پريشان حالي است.
حضرت اندکي سر به زير افکندند و سپس سر برداشتند و به خدمتکار خود فرمودند: «آنچه مال نزد تو موجود است، بياور»
او نيز پنج هزار درهم آورد و به آن مرد داد و امام در پايان فرمود: «تو را به خدا سوگند مي دهم که هرگاه بار ديگر اين دشمن به تو حمله ور گرديد و ستم ورزيد، او را نزد من بياور تا او را از تو دور گردانم» (بحارالانوار، ج43، ص 350)
6- حِلم امام
در باب حلم آن حضرت نقل شده كه روزى آن حضرت سوار بود كه مردى از اهل شام آن حضرت را ملاقات كرد و بي توانى آن حضرت را لعن و ناسزاى بسيار گفت و آن حضرت هيچ نفرمود تا مرد شامى از دشنام دادن فارغ شد، آنگاه آن جناب رو كرد به آن مرد و بر او سلام كرد و خنده نمود و فرمود: اى شيخ ! گمان مى كنم كه غريب مى باشى و گويا بر تو امرى چند مشتبه شده باشد ؟ پس اگر از ما طلب رضایت کنی از تو راضى و خشنود مى شويم و اگر چيزى درخواست كنى عطا مى كنيم و اگر از ما طلب ارشاد و هدايت كنى ترا ارشاد مى كنيم و اگر بردبارى بطلبى عطا مى كنيم واگر گرسنه باشى ترا سير مى كنيم و اگر برهنه باشى تو را مى پوشانيم و اگر محتاج باشى بى نيازت مى كنيم و اگر رانده شده اى تو را پناه مى دهيم و اگر حاجتى دارى حاجتت را برمى آوريم و اگر بار خود را به خانه ما فرود مى آورى و ميهمان ما باشى تا وقت رفتن براى تو بهتر خواهد بود؛ زيرا كه ما خانه گشاده داريم و جاه و مال فراوان است .
چون مرد شامى اين سخنان را از آن حضرت شنيد گريست و مى گفت : كه شهادت مى دهم كه توئى خليفة اللّه در روى زمين ، و خدا بهتر مى داند كه رسالت و خلافت را در كجا قرار دهد و پيش از آنكه تو را ملاقات كنم تو و پدرت نزد من دشمن ترين خلق بوديد ، و اکنون محبوبترين خلق خدائيد نزد من ، پس بار خود را به خانه آن حضرت فرود آورد و تا در مدينه بود مهمان آن جناب بود و از محبّان و معتقدان خاندان نبوّت و اهل بيت رسالت گرديد. (منتهی الآمال – شیخ عباس قمی – ج1)
7- عبادت سيّد نجيبان در پيشگاه الهي
هر گاه وضو می‌گرفت تا نماز بخواند، بندبند تنش می‌لرزید و رنگ از رخسارش می‌پرید. به او می‌گفتند:« این چه حالی است؟»
و او می‌فرمود: «هر کس می خواهد در برابر خدای صاحب عرش بایستد، سزاوار است چنین حالی داشته باشد.»
هر گاه مرگ یا قبر یا برانگیخته شدن مردم در قیامت یا عبور از صراط را یاد می‌کرد به شدت می‌گریست و هر گاه به یاد دوزخ و عرضه شدن اعمال در پیشگاه حضرت حق می افتاد، همچون مارگزیده‌ها می لرزید.
در همه حال خدا را یاد می‌کرد.
با وجود اینکه مرکب سواری نیز در اختیار داشت، بیست و پنج بار پیاده و گاه با پای برهنه حج به جا آورد. گاه بر اثر پیاده روی در هوای گرم و زمین های تفتیده حجاز، پای مبارکش تاول می‌زد.
سه بار همة دارایی خود را با خدا تقسیم کرد؛ یعنی نیمی از آن را برای خود برداشت و نیمی را در راه خدا بخشید.
هر روز، بین الطلوعین (پس از نماز صبح تا طلوع آفتاب) را به توجه و عبادت حق می‌گذارند.
(مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص14) (بحارالانوار، ج43، ص339) (منتهی الآمال – شیخ عباس قمی – ج1)
8- امام حسن (ع) در جنگ
امام حسن مجتبی (علیه السلام) در زمان رسول خدا کرد که خردسال بودند و شرکت در جنگی نداشتند پس از رسول خدا (صلی الله علیه و اله و سلم) و در زمان خلفای غاصب در هیچ جنگی همانند پدرشان علی مرتضی علیه السلام شرکت نکردند ولی در زمان علی علیه السلام درهرسه جنگ جمل ، صفین ، نهروان شرکت داشتند.
در جریان جنگ جمل در تاریخ مطلبی داریم که بیانگر شجاعت حضرت است. و آن عبارت از این است که چون سپاهیان بصره اطراف شتر عایشه را گرفته و مقاومت سرسختانه ای در مقابل امام علی علیه السلام ویارانش میکردند ،وشتر برای آنان به منزله پرچم جنگ بود که تا وقتی سرپاست به جنگ ادامه می دادند. علی (علیه السلام) محمد بن حنفیه را در جنگ جمل خواست وبه او دستور داد حمله کرده وشتر را ازپای در آورده تا بلکه اهل بصره دست از جنگ بکشند. محمدبن حنفیه حمله سختی کرد لیکن در برابر مقاومت جنگجویان بصری کاری از پیش نبرد و باز گشت . در این هنگام امام حسن علیه السلام حمله کرد وخود را به قلب لشگر و محل عایشه رسانده و شتر را از پای درآورد و برگشت . در حالی كه نیزه اش خون آلود بود. محمّد حنفیّه وقتی كه دلاوری امام حسن (علیه السلام) را دریافت ، صورتش (از شرمندگی) سرخ شد. (بحار الأنوار ، ج‏43، ص345)
9- رافت و تواضع امام حسن علیه السلام
امام حسن علیه السلام از کنار گروهی از فقرا می‌گذشت که مشغول خوردن مقداری نان خشک بر روی زمین بودند. آنها از امام دعوت کردند همراه‌شان غذا بخورد. امام از اسب پایین آمد و گفت:« خداوند متکبران را دوست ندارد.» و با آنان به خوردن غذا مشغول شد. آنگاه آنان را به منزل خویش دعوت نمود و غذای تازه و لباس‌های نیکویی به آنها داد. (تاريخ چهارده معصوم، ص 413 و 414)
روزی امام حسن علیه السلام به سگی نان می‌داد و خود نیز می‌خورد. اصحاب به امام گفتند:« نمی‌خواهید سگ را دور کنیم؟»
فرمود:« نه! زیرا من از خداوند خجالت می کشم که غذا بخورم و به موجود گرسنه ای که نگاهم می‌کند، ندهم»
(تاريخ چهارده معصوم، ص 414)
10- مسلمان شدن یهودی
امام بسيار با گذشت و بزرگوار بود و از ستم ديگران چشم پوشي مي کرد. بارها پيش مي آمد که واکنش حضرت به رفتار ناشايست ديگران، سبب تغيير رويه فرد خطاکار مي شد.
در همسايگي ايشان، خانواده اي يهودي مي زيستند ديوار خانه يهودي، شکاف برداشته و نجاست از منزل او به خانه امام نفوذ کرده بود. مردي يهودي از اين ماجرا باخبر شد. روزي زن يهودي براي درخواست نيازي به خانه آن حضرت رفت و ديد که شکاف ديوار سبب شده است که ديوار خانه امام نجس شود. بي درنگ، نزد شوهرش رفت و او را آگاه ساخت. مرد يهودي نزد حضرت آمد و از سهل انگاري خود پوزش خواست و از اينکه امام، در اين مدت سکوت کرده و چيزي نگفته بود، شرمنده شد. امام براي اينکه او بيش تر شرمنده نشود. فرمود: «از جدم رسول خدا (صلي الله عليه و آله) شنيدم که گفت به همسايه مهرباني کنيد».
يهودي با ديدن گذشت و برخورد پسنديده ايشان به خانه اش برگشت و دست زن و بچه اش را گرفت و نزد امام آمد و از ايشان خواست تا آنان را به دين اسلام در آورد. (تحفه الواعظين، ج2، ص 106)
11- دوست شوخ طبع
امام حسن علیه السلام دوستی شوخ طبع داشت . روزی به خدمت او رسید. امام علیه السلام فرمود: شب را چگونه صبح كردی ؟ او در جواب گفت : یابن رسول اللّه ! صبح كردم بخلاف آنچه خودم دوست دارم و آنچه خدا دوست مى‏دارد، و آنچه شيطان دوست مى‏دارد. امام علیه السلام خندید و فرمود چگونه ؟ عرض كرد: خدا مى خواهد همواره از او اطاعت کنم و هرگز گناه نکنم، ولى افسوس؛
خودم هم از مرگ بیزارم و نمى خواهم بمیرم، ولى چه کنم که روزى به سراغم خواهد آمد؛
شیطان هم مى خواهد همیشه گناه کنم، اما گاه گاهى عبادتى هم مى کنم.
پس مردى براى حضرت به پاخاست و عرض كرد: اى پسر پيغمبر خدا! چرا ما از مرگ بيزاريم و آن را دوست نمى‏داريم؟ گويد: امام حسن عليه السّلام فرمود: بخاطر اينكه شما سراى آخرت خويش را ويران ساخته‏ايد، و دنياى فانى خود را آباد، و مايل نيستيد از آبادى به ويرانى جابجا شويد. (معاني الأخبار، ص389)

دیدگاه‌ها   

محمد حسن
+1 #1 محمد حسن 1394-05-05 20:07
تا لطف حسن هست گدایی عشق است
دور و بر شاه بینوایی عشق است
خاک حرمش به کیمیا می ارزد
اصلا همه چیز مجتبایی عشق است
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مدیر سایت گنجینه دانش

افشین اصغری

مهندس افشین اصغری هستم 33 ساله و دارای 9 سال سابقه تدریس فیزیک , ریاضی , عربی و انگلیسی و مشاوره تحصیلی

پذیرش دانش آموز در تهران و کرج برای تدریس

تلفن تماس : 09125637231

جستجو در سایت گنجینه دانش




در اين سایت

اپلیکیشن موبایل + کانال تلگرام